توطئهٔ کاهنان و کاتبان برای کشتن او
یهودا بر سر بهایی توافق میکند. بر سفرهٔ پِسَح، عیسی نان و جام را میدهد و دوستانش بر سر مقام با هم بحث میکنند. او در عذابی سخت نزد پدرش دعا میکند تا آنجا که عرقش چون خون فرو میچکد. با بوسهای به او خیانت میشود و پطرس سه بار او را انکار میکند و سپس نگاهش با نگاه او روبهرو میشود.
22 1و اینک عید نانِ بیخمیرمایه که فِصَح خوانده میشود، نزدیک میشد. 2و سران کاهنان و کاتبان در پی راهی بودند تا او را بکشند، زیرا از مردم میترسیدند.
3آنگاه شیطان در یهودا که اسخریوطی خوانده میشد و یکی از آن دوازده تن بود، داخل شد. 4او رفت و با سران کاهنان و فرماندهان معبد گفتگو کرد که چگونه عیسی را به آنان تسلیم کند. 5ایشان شادمان شدند و توافق کردند که به او پول بدهند. 6او پذیرفت و در پی فرصتی میگشت تا او را دور از جمعیت به آنان تسلیم کند.
تدارک آخرین فِصَح
7پس روز عید نانِ بیخمیرمایه فرا رسید، که در آن میبایست برهٔ فِصَح قربانی شود.
8عیسی پطرس و یوحنا را فرستاد و گفت: «بروید و فِصَح را برای ما آماده کنید تا بخوریم.»
9به او گفتند: «کجا میخواهی آن را آماده کنیم؟»
10گفت: «چون به شهر درآیید، مردی که کوزهای آب حمل میکند به شما برخواهد خورد. به دنبال او به خانهای که وارد میشود بروید،
11«و به صاحبخانه بگویید: ‹استاد به تو میگوید: مهمانخانه کجاست تا در آنجا با شاگردانم فِصَح را بخورم؟› 12و او بالاخانهای بزرگ و مفروش به شما نشان خواهد داد؛ همانجا آماده کنید.»
13پس رفتند و همه چیز را چنانکه به آنان گفته بود یافتند، و فِصَح را آماده کردند.
14چون آن ساعت فرا رسید، او بر سفره تکیه زد و رسولان با او بودند.
15به آنان گفت: «بهشدت اشتیاق داشتهام که پیش از رنج کشیدنم، این فِصَح را با شما بخورم. 16زیرا به شما میگویم که دیگر آن را نخواهم خورد تا آنگاه که در پادشاهی پدر ما به کمال رسد.» 17و پیالهای برگرفت و شکر نمود و گفت: «این را بگیرید و میان خود تقسیم کنید. 18زیرا به شما میگویم که از این پس از محصول مو نخواهم نوشید تا آنگاه که پادشاهی پدر ما فرا رسد.»
19و نان را برگرفت و شکر نمود و پاره کرد و به آنان داد و گفت: «این بدن من است که برای شما داده میشود. این را به یاد من بهجا آورید.» 20و به همینسان پس از شام، پیاله را برگرفت و گفت: «این پیاله عهد جدید است در خون من، که برای شما ریخته میشود. 21اما بنگرید ــ دست آنکه مرا تسلیم میکند، با من بر سفره است. 22پسرِ انسان چنانکه مقرر شده است میرود، اما وای بر آن کس که بهدست او تسلیم میشود!»
23پس آغاز کردند از یکدیگر بپرسند که کدامیک از ایشان چنین خواهد کرد.
24همچنین میان ایشان مشاجرهای درگرفت که کدامیک از آنان بزرگتر است.
25به آنان گفت: «پادشاهان قومها بر آنان سروری میکنند، و صاحبان قدرتشان ولینعمت خوانده میشوند. 26اما با شما چنین نباشد؛ بلکه بزرگترینِ شما همچون کوچکترین شود، و آنکه پیشوایی میکند همچون آنکه خدمت میکند. 27کدامیک بزرگتر است ــ آنکه بر سفره نشسته یا آنکه خدمت میکند؟ آیا آنکه بر سفره نشسته نیست؟ با این حال من در میان شما همچون کسی هستم که خدمت میکند.
28«شما کسانی هستید که در آزمایشهای من با من ماندهاید، 29و من پادشاهیای به شما میبخشم، چنانکه پدرم به من بخشید، 30تا در پادشاهی من بر سفرهٔ من بخورید و بنوشید، و بر تختها بنشینید و دوازده سبط اسرائیل را داوری کنید.»
31«شمعون، شمعون، بشنو ــ شیطان خواستار آن شده است که همهٔ شما را همچون گندم بیزد، 32اما من برای تو دعا کردم تا ایمانت تباه نشود. و چون بازگشتی، برادرانت را استوار گردان.»
33پطرس گفت: «سرورم، آمادهام که با تو به زندان و به مرگ بروم.»
34عیسی گفت: «به تو میگویم، پطرس: امروز خروس بانگ نخواهد زد پیش از آنکه سه بار انکار کنی که مرا میشناسی.»
35و پرسید: «هنگامی که شما را بیکیسهٔ پول و توشهدان و کفش فرستادم، آیا به چیزی محتاج شدید؟» گفتند: «به هیچ چیز.»
36به آنان گفت: «اما اکنون، آنکه کیسهٔ پول دارد آن را بردارد، و توشهدان را نیز. و آنکه شمشیر ندارد، ردای خود را بفروشد و شمشیری بخرد. 37زیرا به شما میگویم که این نوشته باید در من به کمال رسد: ‹او در شمار گناهکاران محسوب شد.› زیرا آنچه دربارهٔ من نوشته شده است، تحقق مییابد.»
38گفتند: «سرورم، بنگر، اینجا دو شمشیر هست.» به آنان گفت: «کافی است.»
پسر خود را به پدر تسلیم میکند
39و چنانکه عادتش بود، بیرون رفت به سوی کوه زیتون، و شاگردان از پی او رفتند.
40چون به آن مکان رسید، به آنان گفت: «دعا کنید تا در وسوسه نیفتید.»
41و بهاندازهٔ یک پرتاب سنگ از آنان دور شد و زانو زد و دعا کرد،
42و گفت: «پدر، اگر ارادهٔ توست، این پیاله را از من دور کن. با اینهمه نه ارادهٔ من، بلکه ارادهٔ تو انجام شود.»
43و فرشتهای از آسمان بر او ظاهر شد و او را تقویت کرد. a a v43 آیات ۴۳ و ۴۴ در برخی از نسخههای خطی کهن یافت نمیشوند. آنها در اینجا، همچون در بیشتر کتابمقدّسهای امروزی، درج شدهاند. 44و در عذاب جان، با شور بیشتری دعا میکرد؛ و عرقش همچون قطرههای بزرگ خون شد که بر زمین میچکید.
45و چون از دعا برخاست، نزد شاگردان آمد و آنان را یافت که از اندوه به خواب رفته بودند،
46به آنان گفت: «چرا در خوابید؟ برخیزید و دعا کنید تا در وسوسه نیفتید.»
خیانت با یک بوسه
47او هنوز سخن میگفت که جمعیتی فرا رسید، و آنکه یهودا خوانده میشد و یکی از آن دوازده تن بود، پیشاپیش ایشان میآمد. او نزد عیسی آمد تا او را ببوسد،
48اما عیسی به او گفت: «یهودا، آیا پسرِ انسان را با بوسهای تسلیم میکنی؟»
49آنان که با او بودند، چون دیدند چه روی خواهد داد، گفتند: «سرورم، آیا با شمشیر بزنیم؟» 50و یکی از ایشان به خدمتکار کاهن اعظم زد و گوش راستش را برید.
51اما عیسی پاسخ داد: «دیگر بس است!» و گوش او را لمس کرد و شفایش داد. 52آنگاه عیسی به سران کاهنان و فرماندهان معبد و مشایخ که بر ضد او بیرون آمده بودند، گفت: «آیا با شمشیرها و چماقها بیرون آمدهاید، چنانکه گویی بر ضد راهزنی؟ 53هر روز با شما در معبد بودم و دست بر من دراز نکردید. اما این ساعتِ شماست، و اقتدار ظلمت.»
انکار عیسی از سوی پطرس
54پس او را گرفتند و بردند و به خانهٔ کاهن اعظم درآوردند؛ و پطرس از دور از پی میرفت. 55و در میان حیاط آتشی افروختند و با هم نشستند؛ و پطرس در میان آنان نشست. 56اما کنیزکی او را دید که رو به روشنایی آتش نشسته است، و بر او خیره شد و گفت: «این مرد نیز با او بود.»
57اما او انکار کرد و گفت: «ای زن، من او را نمیشناسم.»
58اندکی بعد، دیگری او را دید و گفت: «تو نیز یکی از آنانی.» اما پطرس گفت: «ای مرد، من نیستم.»
59حدود یک ساعت بعد، دیگری با اصرار گفت: «بهیقین این مرد نیز با او بود، زیرا او هم جلیلی است.»
60اما پطرس گفت: «ای مرد، نمیدانم چه میگویی.» و بیدرنگ، در حالی که هنوز سخن میگفت، خروس بانگ زد. 61و خداوند روی برگرداند و به پطرس نگریست. آنگاه پطرس آن سخن خداوند را به یاد آورد که به او گفته بود: «امروز پیش از آنکه خروس بانگ زند، سه بار مرا انکار خواهی کرد.» 62و بیرون رفت و بهتلخی گریست.
63و مردانی که عیسی را نگاه داشته بودند، او را استهزا میکردند و میزدند. 64و چشمانش را بستند و پیوسته میپرسیدند: «نبوّت کن! آنکه تو را زد کیست؟» 65و سخنان بسیار دیگر بر ضد او میگفتند و به او اهانت میکردند.
عیسی در برابر شورا میایستد
66چون روز دمید، مجلس مشایخ قوم ــ سران کاهنان و کاتبان ــ گرد آمدند و او را به شورای خود بردند و گفتند:
67«اگر تو مسیح هستی، به ما بگو.» به آنان گفت: «اگر به شما بگویم، باور نخواهید کرد،
68«و اگر از شما بپرسم، پاسخ نخواهید داد.
69«اما از این پس پسرِ انسان به دست راست قدرت پدر ما خواهد نشست.»
70همگی گفتند: «پس تو پسرِ خدا هستی؟» به آنان گفت: «شما میگویید که من هستم.»
71گفتند: «دیگر چه شهادتی لازم داریم؟ زیرا خود از دهان او شنیدیم.»