جُلیات، صفوف اسرائیل را به مبارزه میطلبد
چهل روز غولی اسرائیل را به چالش میخواند که یک مرد بیرون بفرستند، و همه وحشتزدهاند. داوود که برای برادرانش نان میبرد، بهخاطرِ سپاهیانِ پدرِ زنده برآشفته میشود. او زرهِ امانتی را نمیپذیرد، پنج سنگ از بسترِ نهری برمیدارد، و جُلیات را با یکی از آنها بر زمین میاندازد.
17 1فلسطینیان نیروهای خود را برای جنگ گرد آوردند و در سوکوه که در یهودا است جمع شدند و در اَفَسدَمّیم، میان سوکوه و عَزیقه، اردو زدند. 2شائول و مردان اسرائیل نیز گرد آمدند و در درّهٔ اِیلاه اردو زدند و صفآرایی کرده، روبهروی فلسطینیان به جنگ ایستادند. 3فلسطینیان بر تپهای ایستاده بودند و اسرائیل بر تپهای مقابل، و درّه در میان آن دو بود. 4پهلوانی از اردوگاه فلسطینیان بیرون آمد به نام جُلیات از اهالی جَت، که قدش نزدیک به سه متر بود. 5بر سرش کلاهخودی برنجین داشت و زرهی فلسمانند بر تن کرده بود که وزنش نزدیک به پنجاه و هفت کیلوگرم بود. 6ساقبندهای برنجین ساقهایش را میپوشاند و زوبینی برنجین بر شانهاش آویخته بود. 7چوب نیزهاش همچون نورد بافندگان بود و سرِ آهنین آن نزدیک به هفت کیلوگرم وزن داشت. سپردارش نیز پیشاپیش او میرفت. 8او ایستاد و بر صفوف اسرائیل بانگ زد و گفت: «چرا برای جنگ صفآرایی کردهاید؟ آیا من فلسطینی نیستم و شما بندگان شائول نیستید؟ مردی برای خود برگزینید و او را نزد من بفرستید. 9اگر توانست با من بجنگد و مرا بکشد، بندگان شما خواهیم شد؛ اما اگر من بر او چیره شوم و او را بکشم، شما بندگان ما خواهید شد و ما را بندگی خواهید کرد.» 10آن فلسطینی گفت: «امروز صفوف اسرائیل را به مبارزه میطلبم! مردی به من بدهید تا با هم بجنگیم.»
11چون شائول و همهٔ اسرائیل سخنان آن فلسطینی را شنیدند، پریشان و بسیار ترسان شدند.
12و اما داوود پسر یَسَّای اَفراتی بود، از بیتلحمِ یهودا، که هشت پسر داشت. در روزگار شائول، یَسَّا پیر و سالخورده بود. 13سه پسر بزرگتر یَسَّا در پیِ شائول به جنگ رفته بودند: اِلیاب نخستزاده، اَبیناداب دوم، و شَمّاه سوم. 14داوود کوچکترین بود. آن سه پسر بزرگتر در پیِ شائول رفته بودند، 15اما داوود میان اردوگاه شائول و بیتلحم در رفتوآمد بود تا گوسفندان پدرش را در بیتلحم بچراند.
16آن فلسطینی چهل روز، هر بامداد و شامگاه، پیش میآمد و برای مبارزه میایستاد.
17یَسَّا به پسرش داوود گفت: «این پیمانهٔ غلهٔ برشته و این ده قرص نان را برای برادرانت بردار و آنها را بهشتاب به اردوگاه، نزد برادرانت ببر. 18و این ده تکه پنیر را نیز نزد فرماندهٔ گروهانشان ببر. از حال برادرانت باخبر شو و نشانیای از ایشان برایم بیاور. 19شائول و برادرانت و همهٔ مردان اسرائیل در درّهٔ اِیلاه با فلسطینیان در جنگاند.»
20داوود بامدادان برخاست و گله را به نگهبانی سپرد و بار برداشت و چنانکه یَسَّا فرمان داده بود، روانه شد. او هنگامی به اردوگاه رسید که لشکر با فریاد جنگ به سوی صفآرایی خود پیش میرفت. 21اسرائیل و فلسطینیان روبهروی یکدیگر صفآرایی کردند. 22داوود توشهٔ خود را نزد نگهبانِ توشه گذاشت و به سوی صف جنگ دوید و از سلامتیِ برادرانش پرسید. 23و چون با ایشان گفتوگو میکرد، اینک جُلیاتِ پهلوانِ فلسطینی از اهالی جَت از میان صفوف فلسطینیان بیرون آمد و همان سخنان مبارزهجویانه را بر زبان راند، و داوود آن را شنید. 24چون مردان اسرائیل آن مرد را دیدند، همگی با ترسی سخت از او گریختند. 25مردان اسرائیل گفتند: «آیا این مرد را که پیش میآید دیدید؟ او میآید تا اسرائیل را به مبارزه بطلبد. پادشاه به هر که او را بکشد ثروتی کلان خواهد بخشید و دخترش را به او خواهد داد و خاندان پدرش را در اسرائیل از خدمت معاف خواهد کرد.»
26داوود به مردانی که در کنارش ایستاده بودند گفت: «به کسی که این فلسطینی را بکشد و این ننگ را از اسرائیل بردارد، چه خواهند داد؟ زیرا این فلسطینیِ نامختون کیست که صفوف پدرِ زنده را به مبارزه بطلبد؟»
27قوم آنچه را که به کشندهٔ او خواهند داد، برایش بازگفتند.
28چون اِلیاب، برادر بزرگ داوود، شنید که او با آن مردان سخن میگوید، خشمش بر داوود افروخته شد و گفت: «برای چه اینجا آمدهای؟ و آن چند گوسفند را در بیابان نزد که گذاشتی؟ من غرور و بدسِرشتیِ دلت را میشناسم؛ تو فقط برای تماشای جنگ آمدهای.»
29داوود گفت: «حال چه کردهام؟ مگر تنها یک پرسش نبود؟» 30پس از او روی گردانید و به سوی دیگری رفت و همان را پرسید، و قوم مانند پیش به او پاسخ دادند. 31سخنانی که داوود گفت شنیده شد و به شائول گزارش دادند، و او در پیِ داوود فرستاد. 32داوود به شائول گفت: «دلِ کسی بهسبب او نلرزد. بندهٔ تو خواهد رفت و با این فلسطینی خواهد جنگید.»
33شائول گفت: «تو نمیتوانی با این فلسطینی بجنگی. تو تنها پسری هستی و او از جوانیاش مردِ جنگ بوده است.»
34داوود به شائول گفت: «بندهٔ تو گوسفندان پدرش را میچرانید. چون شیر یا خرسی میآمد و برهای از گله میربود، 35در پیاش میشتافتم و آن را میزدم و بره را از دهانش میرهانیدم. و چون بر من حمله میآورد، موی گردنش را میگرفتم و آن را میزدم و میکشتم. 36بندهٔ تو هم شیر و هم خرس را کشته است؛ این فلسطینیِ نامختون نیز همچون یکی از آنها خواهد بود، زیرا صفوف پدرِ زنده را به مبارزه طلبیده است.» 37و داوود افزود: «پدر ما که مرا از چنگال شیر و خرس رهانید، از دست این فلسطینی نیز خواهد رهانید.» شائول گفت: «برو، و پدر ما با تو باد.»
38آنگاه شائول جامهٔ رزم خود را بر داوود پوشانید. کلاهخودی برنجین بر سرش نهاد و زره بر او پوشانید. 39داوود شمشیر را بر روی زره بست و کوشید راه برود، اما به آن خو نکرده بود. پس به شائول گفت: «با اینها نمیتوانم بروم، زیرا به آنها خو نگرفتهام.» و آنها را از تن بهدر آورد.
40سپس عصای خود را به دست گرفت و پنج سنگِ صاف از بستر رود برگزید و آنها را در کیسهٔ چوپانیاش نهاد، و با فلاخنی در دست، به آن فلسطینی نزدیک شد. 41در این میان، آن فلسطینی نیز، با سپردارش پیشاپیش او، پیوسته به داوود نزدیکتر میشد. 42چون آن فلسطینی نگریست و داوود را دید، او را خوار شمرد، زیرا تنها پسری بود سرخروی و خوشسیما. 43آن فلسطینی به داوود گفت: «مگر من سگم که با چوبدستی به سوی من میآیی؟» و آن فلسطینی داوود را به خدایان خود نفرین کرد. 44و گفت: «نزد من بیا تا گوشتت را به پرندگان آسمان و ددانِ صحرا بدهم.»
45داوود به آن فلسطینی گفت: «تو با شمشیر و نیزه و زوبین به سوی من میآیی، اما من به نام پدرِ لشکرهای آسمان، پدرِ صفوف اسرائیل، که تو او را به مبارزه طلبیدهای، به سوی تو میآیم. 46امروز پدر ما تو را به دست من خواهد سپرد و من تو را خواهم زد و سرت را از تن جدا خواهم کرد. و همین امروز لاشههای لشکر فلسطینیان را به پرندگان آسمان و جانوران وحشیِ زمین خواهم داد، و تمامیِ زمین خواهند دانست که در اسرائیل پدری هست.
47و همهٔ این جماعت که گرد آمدهاند خواهند دانست که پدر ما با شمشیر و نیزه نجات نمیدهد؛ زیرا جنگ از آنِ پدر ماست، و او همهٔ شما را به دست ما خواهد سپرد.»
48و چون آن فلسطینی برخاست و پیش آمد تا به داوود حمله برد، داوود بهشتاب به سوی صف جنگ دوید تا با او روبهرو شود. 49داوود دست در کیسهٔ خود برد و سنگی برگرفت و با فلاخن انداخت و بر پیشانیِ آن فلسطینی زد. سنگ در پیشانیاش فرو رفت و او رو به زمین بر خاک افتاد. 50بدینسان داوود با فلاخن و سنگی بر آن فلسطینی چیره شد؛ و بیآنکه شمشیری در دست داشته باشد، او را زد و کشت. 51داوود دوید و بر او ایستاد و شمشیرِ آن فلسطینی را گرفت و از نیام برکشید و او را کشت و سرش را با آن از تن جدا کرد. چون فلسطینیان دیدند که پهلوانشان مرده است، گریختند.
52آنگاه مردان اسرائیل و یهودا با فریاد برخاستند و فلسطینیان را تا دهانهٔ جَت و دروازههای عِقرون تعقیب کردند. و کشتگان فلسطینی در راه شَعَرایم تا جَت و عِقرون افتاده بودند. 53چون بنیاسرائیل از تعقیب فلسطینیان بازگشتند، اردوگاه ایشان را غارت کردند. 54داوود سرِ آن فلسطینی را به اورشلیم برد، اما سلاحهایش را در خیمهٔ خود نهاد. 55و چون شائول دید که داوود برای رویارویی با آن فلسطینی بیرون میرود، به اَبنیر، فرماندهٔ لشکرش، گفت: «ای اَبنیر، این جوان پسرِ کیست؟» اَبنیر پاسخ داد: «ای پادشاه، به جان تو سوگند که نمیدانم.»
56پادشاه گفت: «بپرس که این جوان پسرِ کیست.»
57و چون داوود از کشتن آن فلسطینی بازگشت، اَبنیر او را گرفت و به حضور شائول آورد، در حالی که سرِ آن فلسطینی در دستش بود. 58شائول به او گفت: «ای جوان، تو پسرِ کیستی؟» داوود گفت: «پسرِ بندهٔ تو، یَسَّای بیتلحمی.»