یوآب اَبشالوم را به اورشلیم بازمیگرداند
یوآب زنی از تَقوع را با ماجرایی ساختگی دربارهٔ پسری که برادرش را کشته است نزد پادشاه میفرستد، و آن زن از پادشاه میخواهد پدرِ خود را به یاد آورد و حکم کند که تبعیدشده به خانه بازگردد. اَبشالوم بازمیگردد اما دو سال اجازهٔ دیدن روی پادشاه را نمییابد، تا اینکه مزرعهٔ جوِ یوآب را آتش میزند.
14 1یوآب، پسرِ صَرویه، دریافت که دلِ پادشاه مشتاقِ اَبشالوم است. 2پس یوآب کسی را به تَقوع فرستاد و زنی دانا را از آنجا آورد. به او گفت: «تمنا میکنم چنین وانمود کن که در سوگی؛ جامهٔ ماتم بپوش، خود را با روغن میالای و مانند زنی رفتار کن که روزهای بسیار برای مردهای سوگواری کرده است. 3نزد پادشاه برو و این سخنان را به او بگو.» و یوآب سخنان را به دهانش گذاشت.
4آن زنِ تَقوعی نزد پادشاه آمد و رو بر زمین به خاک افتاد و تعظیم کرد و گفت: «ای پادشاه، به دادم برس!»
5پادشاه از او پرسید: «تو را چه شده است؟» گفت: «من زنی بیوهام؛ شوهرم مرده است.
6کنیزت را دو پسر بود. آن دو در صحرا با هم درگیر شدند و کسی نبود که میانشان را جدا کند، و یکی دیگری را کُشت. 7اکنون تمامیِ طایفه بر ضدّ کنیزت برخاستهاند و میگویند: ‹آن را که برادرش را زده است تسلیم کن تا او را بهعوضِ جانِ برادری که کُشته است بکُشیم و وارث را نیز نابود سازیم.› چنین میخواهند آخرین اخگرِ مرا خاموش کنند و برای شوهرم بر روی زمین نه نامی و نه بازماندهای باقی گذارند.»
8پادشاه به آن زن گفت: «به خانهات برو، و من دربارهٔ تو فرمان خواهم داد.»
9زنِ تَقوعی به پادشاه گفت: «ای سرورم پادشاه، تقصیر بر من و بر خاندانِ پدرم باد، و پادشاه و تختش بیگناه باشند.»
10پادشاه گفت: «هر که با تو سخن گوید، او را نزد من بیاور، و او دیگر به تو دست نخواهد زد.»
11او گفت: «تمنا میکنم پادشاه پدر تو را به یاد آورد، تا خونخواه بر خونریزی نیفزاید و پسرم نابود نشود.» گفت: «به حیاتِ پدر ما سوگند که مویی از سرِ پسرت بر زمین نخواهد افتاد.» a a v11 خونخواه خویشاوندی بود که بنا بر رسم موظف بود قاتلِ یکی از اعضای خانواده را به سزا رساند.
12آن زن گفت: «تمنا میکنم بگذار کنیزت با سرورم پادشاه سخنی بگوید.» گفت: «بگو.»
13آن زن گفت: «پس چرا چنین قصدی بر ضدّ قومِ پدر ما اندیشیدهای؟ پادشاه با گفتنِ این سخن خود را محکوم میکند، زیرا راندهشدهٔ خویش را بازنگردانده است. 14بهیقین خواهیم مرد، همچون آبی که بر زمین ریخته شود و دیگر نتوان آن را گرد آورد. اما پدر ما جان نمیستاند؛ بلکه راههایی میاندیشد تا راندهشدگان از او دور نمانند. b b v14 حتی در اینجا نیز پدر ما چنین نموده میشود که بهجای ستاندنِ جان، راههایی میاندیشد تا راندهشده را به خانه بازگرداند ــ همان دلی که هر تبعیدی را تا بازگشت به نزدِ خویش دنبال میکند. 15اکنون آمدهام تا این را به سرورم پادشاه بگویم، زیرا این قوم مرا ترساندهاند. کنیزت با خود اندیشید: بگذار با پادشاه سخن بگویم؛ شاید پادشاه درخواستِ کنیزش را برآورده سازد. 16‹شاید پادشاه گوش فرا دهد و کنیزش را از دستِ آن کس که میخواهد مرا و پسرم را با هم از میراثِ پدر ما براندازد، برهاند.›» 17کنیزت اندیشید: «باشد که سخنِ سرورم پادشاه آرامش بیاورد، زیرا سرورم پادشاه همچون فرشتهٔ پدر ما است که نیک و بد را تشخیص میدهد. پدرت با تو باد.»
18پادشاه به آن زن گفت: «هیچچیز را که از تو میپرسم از من پنهان مکن.» زن گفت: «سرورم پادشاه بفرماید.»
19پادشاه پرسید: «آیا دستِ یوآب در همهٔ این ماجرا با توست؟» آن زن پاسخ داد: «به جانِ تو سوگند، ای سرورم پادشاه، که کسی نمیتواند از آنچه سرورم پادشاه فرموده است به راست یا چپ بگردد. آری، بندهات یوآب مرا فرمان داد، و اوست که همهٔ این سخنان را به دهانِ کنیزت گذاشت.
20بندهات یوآب این کار را کرد تا صورتِ ماجرا را دگرگون سازد. اما سرورم همچون فرشتهٔ پدر ما دانا است و از هر آنچه در این سرزمین میگذرد آگاه است.»
21آنگاه پادشاه به یوآب گفت: «بسیار خوب، این کار را خواهم کرد. برو و آن جوان، اَبشالوم را بازگردان.»
22یوآب رو بر زمین به خاک افتاد و تعظیم کرد و پادشاه را برکت خواند و گفت: «امروز بندهات دریافت که در نظرِ تو، ای سرورم پادشاه، فیض یافته است، زیرا پادشاه درخواستِ بندهاش را برآورده ساخت.»
23پس یوآب برخاست و به جِشور رفت و اَبشالوم را به اورشلیم بازآورد. 24اما پادشاه گفت: «به خانهٔ خود برود، ولی روی مرا نبیند.» پس اَبشالوم به خانهٔ خود رفت و روی پادشاه را ندید. 25در تمامیِ اسرائیل کسی بهسببِ زیبایی همچون اَبشالوم ستوده نمیشد؛ از کفِ پا تا فرقِ سر در او هیچ عیبی نبود. 26هر گاه سرِ خود را میتراشید ــ و هر سال آن را میتراشید، زیرا مو بر او سنگین میشد ــ موی سرش را وزن میکرد: نزدیک به دو کیلوگرم بر حسبِ معیارِ پادشاهی. 27برای اَبشالوم سه پسر و یک دختر به نامِ تامار زاده شدند. او زنی زیبا بود.
28اَبشالوم دو سالِ تمام در اورشلیم زیست، بیآنکه روی پادشاه را ببیند. 29اَبشالوم کسی را نزد یوآب فرستاد تا او را نزد پادشاه شفیع کند، اما یوآب نخواست نزد او بیاید. بارِ دوم نیز فرستاد، ولی یوآب باز هم نیامد. 30پس اَبشالوم به خادمانِ خود گفت: «بنگرید، مزرعهٔ یوآب کنارِ مزرعهٔ من است و او در آنجا جو دارد. بروید و آن را آتش بزنید.» پس خادمانِ اَبشالوم آن مزرعه را آتش زدند.
31آنگاه یوآب برخاست و به خانهٔ اَبشالوم آمد و پرسید: «چرا خادمانت مزرعهٔ مرا آتش زدند؟»
32اَبشالوم به یوآب پاسخ داد: «من نزدت پیغام فرستادم که: ‹به اینجا بیا تا تو را نزد پادشاه بفرستم و بپرسم چرا از جِشور آمدهام؟ بهتر بود که همانجا میماندم.› اکنون بگذار روی پادشاه را ببینم؛ و اگر گناهی در من باشد، مرا بکُشد.»
33پس یوآب نزد پادشاه رفت و او را آگاه ساخت. پادشاه اَبشالوم را فرا خواند، و او آمد و در برابرِ پادشاه رو بر زمین نهاد و تعظیم کرد. آنگاه پادشاه اَبشالوم را بوسید.