حقیقتِ پدر و انبیای دروغین
چهارصد نبی به اخاب وعدهٔ پیروزی در راموت جلعاد میدهند؛ تنها میکایا از شورای پدر ما و روح دروغگویی که میان آنان فرستاده شده خبر میدهد، و با نان و آب به زندان میافتد. اخاب با لباس مبدّل میجنگد، تیری که بیهدف رها شده به او میخورد، و چنانکه پیشگویی شده بود سگان خونش را میلیسند.
22 1سه سال میان اَرام و اسرائیل جنگی درنگرفت. 2اما در سال سوم، یِهوشافاط، پادشاه یهودا، نزد پادشاه اسرائیل فرود آمد. 3پادشاه اسرائیل به خادمان خود گفت: «آیا نمیدانید که راموتِ جِلعاد از آنِ ماست، و با این حال کاری نمیکنیم تا آن را از دست پادشاه اَرام بازپس گیریم؟» 4و از یِهوشافاط پرسید: «آیا با من برای جنگ با راموتِ جِلعاد خواهی آمد؟» یِهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت: «من چون تو هستم، قوم من چون قوم تو، و اسبان من چون اسبان تو.»
5آنگاه یِهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت: «تمنا میکنم نخست کلامِ پدر ما را جویا شو.»
6پس پادشاه اسرائیل انبیا را، قریب به چهارصد مرد، گرد آورد و پرسید: «آیا به جنگِ راموتِ جِلعاد بروم یا بازایستم؟» گفتند: «برو، زیرا پدرِ متعال آن را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد.»
7اما یِهوشافاط گفت: «آیا اینجا هنوز نبیِّ پدر ما نیست تا از او بپرسیم؟»
8پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «یک مرد باقی است که بهواسطهٔ او میتوانیم از پدر ما بپرسیم، اما من از او بیزارم؛ او هرگز دربارهٔ من نیکویی پیشگویی نمیکند، بلکه فقط بلا: میکایا پسر یِملَه.» یِهوشافاط گفت: «پادشاه نباید چنین بگوید.»
9آنگاه پادشاه اسرائیل مأموری را فراخواند و گفت: «میکایا پسر یِملَه را بهشتاب بیاور.»
10پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط، پادشاه یهودا، هر یک بر تخت خود، آراسته به رداهای خویش، بر خرمنگاهِ کنارِ دروازهٔ سامِرِه نشسته بودند، و همهٔ انبیا در حضورشان پیشگویی میکردند. 11صِدِقیا پسر کِنَعَنَه شاخهایی از آهن ساخت و گفت: «خدا چنین میگوید: ‹با اینها اَرامیان را شاخ خواهی زد تا نابود شوند.›» 12و همهٔ انبیا همان را پیشگویی میکردند و میگفتند: «به راموتِ جِلعاد برو و پیروز شو؛ خدا آن را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد.»
13قاصدی که برای فراخواندن میکایا رفته بود، به او گفت: «اینک، انبیا یکزبان به پادشاه وعدهٔ کامیابی میدهند. بگذار سخن تو نیز با سخن آنان موافق باشد—وعدهٔ کامیابی بده.»
14اما میکایا گفت: «به حیاتِ پدر ما سوگند، آنچه پدر ما به من بگوید، همان را خواهم گفت.»
15چون آمد، پادشاه از او پرسید: «ای میکایا، آیا به جنگِ راموتِ جِلعاد برویم یا بازایستیم؟» او گفت: «برو و پیروز شو؛ پدر ما آن را به دست پادشاه تسلیم خواهد کرد.»
16پادشاه گفت: «چند بار تو را سوگند دهم که جز راستی چیزی به من نگویی، به نامِ پدر ما؟»
17او گفت: «تمامی اسرائیل را دیدم که همچون گوسفندانِ بیشبان بر کوهها پراکندهاند. و پدر ما گفت: ‹اینان صاحبی ندارند؛ بگذار هر کس بهسلامتی به خانهٔ خود بازگردد.›»
18پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «آیا به تو نگفتم که او دربارهٔ من نیکویی پیشگویی نمیکند، بلکه فقط بلا؟»
19میکایا گفت: «پس کلامِ پدر ما را بشنو: پدر ما را دیدم که بر تخت خود نشسته بود، و تمامی لشکرِ آسمان در کنار او، بر دست راست و دست چپش ایستاده بودند.
20و پدر ما گفت: ‹کیست که اَخاب را بفریبد تا برود و در راموتِ جِلعاد بیفتد؟› یکی چنین گفت و دیگری چنان.
21آنگاه روحی پیش آمد و در حضور پدر ما ایستاد و گفت: ‹من او را میفریبم.›
22و پدر ما پرسید: ‹چگونه؟› گفت: ‹بیرون میروم و در دهانِ همهٔ انبیای او روحی دروغگو خواهم بود.› و پدر ما گفت: ‹او را خواهی فریفت و کامیاب خواهی شد. برو و چنین کن.›
23پس اکنون پدر ما روحی دروغگو در دهانِ همهٔ این انبیای تو نهاده است، و پدر ما بلا را بر تو اعلام کرده است.»
24آنگاه صِدِقیا پسر کِنَعَنَه پیش آمد، بر گونهٔ میکایا زد و گفت: «روحِ خدا از کدام راه از من گذشت تا با تو سخن گوید؟»
25میکایا گفت: «در آن روز خواهی دید، آنگاه که به اتاقی درونی روی تا پنهان شوی.»
26پادشاه اسرائیل گفت: «میکایا را بگیرید و او را نزد آمونِ حاکمِ شهر و نزد یوآشِ پسرِ پادشاه بازگردانید، 27و بگویید: ‹پادشاه چنین میگوید: این مرد را به زندان افکنید و جز نان و آب به او ندهید، تا آنگاه که بهسلامتی بازگردم.›»
28میکایا گفت: «اگر بهراستی بهسلامتی بازگردی، پدر ما بهواسطهٔ من سخن نگفته است.» و گفت: «بشنوید، ای همهٔ قومها!»
اَخاب چنانکه پدر پیشگویی کرده بود سقوط میکند
29پس پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط، پادشاه یهودا، به راموتِ جِلعاد برآمدند. 30پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «من خود را ناشناس میسازم و به جنگ میروم، اما تو رداهای خویش را بر تن کن.» پس پادشاه اسرائیل خود را ناشناس ساخت و به جنگ رفت.
31پادشاه اَرام به سیودو فرماندهٔ ارابههای خود فرمان داده بود: «با کسی، کوچک یا بزرگ، نجنگید، مگر با پادشاه اسرائیل.»
32چون سردارانِ ارابهها یِهوشافاط را دیدند، گفتند: «بیگمان این پادشاه اسرائیل است.» پس روی گرداندند تا با او بجنگند، و یِهوشافاط فریاد برآورد. 33و چون فرماندهانِ ارابهها دیدند که او پادشاه اسرائیل نیست، از تعقیب او بازگشتند. 34مردی کمان خود را از سرِ اتفاق کشید و پادشاه اسرائیل را میان بندهای زره زد. پادشاه به ارابهرانِ خود گفت: «برگرد و مرا از میدان بیرون ببر، زیرا مجروح شدهام.» 35آن روز جنگ سخت درگرفت، و پادشاه در ارابهٔ خود روبهروی اَرامیان برپا نگاه داشته شد. شامگاهان مُرد، و خونِ زخمش به کفِ ارابه ریخته بود. 36بههنگام غروبِ آفتاب، ندایی در اردوگاه پیچید: «هر کس به شهر خود، و هر کس به سرزمین خود!»
37پس پادشاه مُرد و به سامِرِه آورده شد، و پادشاه را در سامِرِه به خاک سپردند. 38و ارابه را در بِرکهٔ سامِرِه شستند، و سگان خونِ او را لیسیدند، و روسپیان در آنجا شستوشو کردند، چنانکه پدر ما گفته بود.
39و بقیهٔ کارهای اَخاب—هرآنچه کرد، و قصرِ عاج و همهٔ شهرهایی که بنا نهاد—آیا در کتابِ تواریخِ پادشاهان اسرائیل نوشته نشده است؟ 40پس اَخاب با پدران خود خفت، و پسرش اَخَزیا بهجای او پادشاه شد.
یِهوشافاط در حضور پدر رفتار میکند
41یِهوشافاط پسر آسا در سال چهارمِ اَخاب، پادشاه اسرائیل، بر یهودا پادشاه شد. 42یِهوشافاط سیوپنجساله بود که پادشاه شد، و بیستوپنج سال در اورشلیم سلطنت کرد. نامِ مادرش عَزوبَه، دخترِ شِلحی بود. 43او بهتمامی راهِ پدر خود آسا رفت و از آن منحرف نشد، و آنچه در نظرِ پدر ما راست بود بهجای آورد. با این حال، مکانهای بلند برجا ماند؛ قوم همچنان در آنجا قربانی میگذراندند و بخور میسوزاندند. 44و یِهوشافاط با پادشاه اسرائیل صلح کرد.
45و بقیهٔ کارهای یِهوشافاط، و دلاوریای که نشان داد، و چگونگیِ جنگهایش—آیا در کتابِ تواریخِ پادشاهان یهودا نوشته نشده است؟ 46و بازماندهٔ مردانِ روسپیِ معابد را که از روزگارِ پدرش آسا مانده بودند، از آن سرزمین برانداخت. 47در اَدوم پادشاهی نبود؛ نایبی بهجای پادشاه حکومت میکرد. 48یِهوشافاط کشتیهای تَرشیشی ساخت تا برای طلا به اوفیر بروند، اما هرگز نرفتند؛ زیرا در عِصیونجابَر درهم شکستند. 49آنگاه اَخَزیا پسر اَخاب به یِهوشافاط گفت: «بگذار خادمانِ من با خادمانِ تو در کشتیها بروند»، اما یِهوشافاط نپذیرفت. 50و یِهوشافاط با پدران خود آرمید و در شهرِ داوودِ پدرِ خود با آنان دفن شد، و پسرش یِهورام بهجای او پادشاه شد.
اَخَزیا پدر را به خشم میآورد
51اَخَزیا پسر اَخاب در سال هفدهمِ یِهوشافاط، پادشاه یهودا، در سامِرِه بر اسرائیل آغازِ سلطنت کرد، و دو سال بر اسرائیل پادشاهی کرد. 52و آنچه در نظرِ پدر ما بد بود بهجای آورد، و به راهِ پدر خود و راهِ مادر خود و راهِ یِرُبعام پسر نِباط که اسرائیل را به گناه کشانید، رفتار کرد. 53و بَعل را خدمت و پرستش کرد، و پدر ما، خدای اسرائیل، را به خشم آورد، درست چنانکه پدرش کرده بود.