آزمودن لذت
معلم هر آنچه را پول میتواند بسازد میآزماید، خانهها، تاکستانها، باغها، خوانندگان، گنجها، و هم لذت و هم دستاورد را پوچ مییابد، زیرا دانا نیز چون نادان میمیرد و وارثی ممکن است همه را بر باد دهد. آنچه میماند خوردن و نوشیدن و کار است که از دست خدا داده میشود.
2 1در دل خود گفتم: «بیا تا تو را با لذت بیازمایم؛ از آنچه نیکوست بهره ببر.» اما این نیز زودگذر بود. 2دربارهٔ خنده گفتم: «دیوانگی است»، و دربارهٔ لذت: «چه حاصلی دارد؟»
3در دل خود کاویدم که چگونه تن خود را با شراب شادمان سازم—در حالی که دلم همچنان مرا با حکمت راه مینمود—و حماقت را نیز دریابم، تا شاید ببینم برای آدمیان چه نیکوست که در معدود روزهای زندگی خود زیر آسمان انجام دهند. 4دست به کارهای بزرگ زدم. برای خود خانهها ساختم و تاکستانها غرس کردم. 5برای خود باغها و بوستانها ساختم و در آنها هر گونه درخت میوه کاشتم. 6برای خود برکههای آب ساختم تا جنگلی از درختان روییده را آبیاری کنم. 7غلامان و کنیزان خریدم، و غلامانی نیز داشتم که در خانهام زاده شده بودند. رمهها و گلههایی بزرگتر از همهٔ کسانی که پیش از من در اورشلیم بودند، در تملک داشتم. 8برای خود نقره و طلا، و گنج پادشاهان و ولایتها گرد آوردم. مردان و زنان خواننده به دست آوردم، و آنچه مایهٔ خوشیِ مردان است—کنیزان بسیار. 9پس بزرگ شدم، بزرگتر از همهٔ کسانی که پیش از من در اورشلیم بودند؛ و حکمتم با من ماند. 10هر آنچه چشمانم آرزو میکرد از آن دریغ نداشتم. دل خود را از هیچ شادیای بازنداشتم، زیرا دلم از تمامی زحمتم شادمان بود، و این پاداش من از تمامی زحمتم بود. 11آنگاه به همهٔ کارهایی که دستانم کرده بود و به رنجی که برای انجامش کشیده بودم نگریستم، و اینک همه زودگذر بود، همچون دویدن در پی باد؛ و زیر آفتاب هیچ سودی به دست نیامد.
حکمت در برابر حماقت
12پس روی به تأمل در حکمت و دیوانگی و حماقت نهادم. زیرا جانشین پادشاه چه میتواند بکند؟ جز آنچه پیشتر انجام شده است. 13دیدم که حکمت را بر حماقت برتری است، چنانکه روشنایی را بر تاریکی برتری است. 14شخص حکیم چشمانش در سر اوست، اما احمق در تاریکی گام برمیدارد. با این حال دریافتم که سرنوشتی یکسان بر همگی آنان فرود میآید. a a v14 «چشمانش در سر اوست» تعبیری عبری است: شخص حکیم بهروشنی میبیند. 15آنگاه اندیشیدم: «سرنوشت احمق نصیب من نیز خواهد شد. پس چرا اینچنین بسیار حکیم بودهام؟» و با خود گفتم که این نیز زودگذر است. 16حکیم را همچون احمق، دیرزمانی به یاد نخواهند داشت؛ در روزهای آینده هر دو فراموش میشوند. چگونه حکیم درست مانند احمق میمیرد! 17پس از زندگی بیزار شدم، زیرا کاری که زیر آفتاب انجام میشود مرا اندوهگین ساخت؛ همه زودگذر است، همچون دویدن در پی باد.
رنجی که برای بیگانهای بر جای میماند
18از تمامی رنجی که زیر آفتاب کشیده بودم بیزار شدم، چرا که باید آن را برای کسی که پس از من میآید بر جای بگذارم. 19و که میداند که او حکیم خواهد بود یا احمق؟ با این حال بر همهٔ آنچه با حکمت خود زیر آفتاب برایش زحمت کشیدهام، تسلط خواهد یافت. این نیز زودگذر است.
20پس دل خود را به نومیدی سپردم، به سبب تمامی رنجی که زیر آفتاب کشیده بودم. 21آدمی ممکن است با حکمت و دانش و مهارت زحمت کشد، اما ناچار باید همه را برای کسی بر جای گذارد تا از آن بهره برد که هرگز برایش زحمت نکشیده است. این نیز زودگذر است و شرّی بزرگ. 22آدمی از تمامی زحمت و تلاش دل خود که زیر آفتاب میکشد، چه سودی میبرد؟ 23همهٔ روزهایش اندوه به بار میآورد و کارش رنج؛ حتی شبهنگام نیز ذهنش آرام نمیگیرد. این نیز زودگذر است. 24برای آدمی چیزی بهتر از این نیست که بخورد و بنوشد و از کار خود لذت ببرد. این را نیز دیدم که از دست خداست، 25زیرا جدا از او، کیست که بتواند بخورد یا کیست که بتواند لذتی بیابد؟ 26خدا به کسی که او را خشنود میسازد حکمت و دانش و شادی میبخشد، اما به گناهکار کارِ گرد آوردن و انباشتن را میدهد، تا سرانجام آن را به کسی بسپارد که خدا را خشنود میسازد. این نیز زودگذر است، همچون دویدن در پی باد.