مشورت اَخیتوفَل و حوشای به اَبشالوم
اَخیتوفَل اصرار میکند که همین امشب به پادشاهِ خسته ضربهای سریع زده شود؛ حوشای با تأخیری چاپلوسانه با او مخالفت میکند، و اَبشالوم مشورت بدتر را میپذیرد — زیرا پدر ما قصد داشت مشورت نیکوی اَخیتوفَل را باطل کند. خبر از راه چاهی سرپوشیده به داوود میرسد. اَخیتوفَل به خانه میرود، خانهٔ خود را سامان میدهد و خود را حلقآویز میکند.
17 1آنگاه اَخیتوفَل به اَبشالوم گفت: «بگذار دوازده هزار مرد برگزینم و همین امشب به تعقیب داوود برخیزم. 2بر او هجوم میبرم، حال آنکه خسته و ناتوان است، و او را به وحشت میاندازم؛ آنگاه همهٔ همراهانش خواهند گریخت و من تنها پادشاه را از پای درمیآورم. 3و تمامی قوم را نزد تو بازخواهم گرداند. مرگِ آن یک مرد که در پیاش هستی، به معنای بازگشت همگان است و تمامی قوم در آرامش خواهند بود.»
4این نقشه در نظر اَبشالوم و همهٔ مشایخ اسرائیل پسندیده آمد. 5اَبشالوم گفت: «حوشایِ اَرکی را نیز فراخوانید تا بشنویم او چه میگوید.»
6چون حوشای نزد او آمد، اَبشالوم گفت: «اَخیتوفَل چنین مشورت داده است. آیا آنچه او میگوید انجام دهیم؟ اگر نه، تو سخن بگو.»
7حوشای به اَبشالوم گفت: «مشورتی که اَخیتوفَل این بار داده، نیکو نیست.» 8حوشای افزود: «تو پدرت و مردانش را میشناسی؛ ایشان جنگاورانی سرسختاند، همچون خرسی در صحرا که تولههایش را ربوده باشند. پدرت مردی جنگآزموده است و شب را با سپاهیان به سر نخواهد برد. 9اکنون نیز او در گودالی یا جای دیگر پنهان شده است. اگر در همان آغاز شماری از مردان تو بیفتند، هر که بشنود خواهد گفت: ‹مردان اَبشالوم قتلعام شدند!› 10آنگاه حتی دلاورترین مرد نیز که دلش چون دل شیر است، از ترس گداخته خواهد شد؛ زیرا تمامی اسرائیل میدانند که پدرت جنگاور است و همراهانش دلیرند. 11پس مشورت من این است: تمامی اسرائیل را، از دان تا بئرشِبَع، به شمارِ ریگِ کنار دریا، نزد خود گرد آور و خودت شخصاً به میدان جنگ برو. 12آنگاه در هر کجا که باشد بر او فرود میآییم و چون شبنم که بر زمین مینشیند بر او مینشینیم، و از او و از هیچیک از مردانش کسی را زنده نمیگذاریم. 13و اگر به شهری پناه بَرَد، تمامی اسرائیل ریسمانها به آنجا خواهند آورد و آن شهر را به درّه خواهیم کشید تا آنکه حتی سنگریزهای از آن باقی نمانَد.»
14اَبشالوم و همهٔ مردان اسرائیل گفتند: «مشورت حوشایِ اَرکی از مشورت اَخیتوفَل بهتر است.» زیرا پدر ما چنین مقرر داشته بود که مشورت نیکوی اَخیتوفَل را باطل سازد، تا پدر ما بلا را بر اَبشالوم فرود آورَد.
15حوشای به صادوق و اَبیّاتار، کاهنان، گفت: «اَخیتوفَل به اَبشالوم و مشایخ اسرائیل چنین و چنان مشورت داد، و من نیز چنین و چنان مشورت دادم. 16اکنون بهشتاب نزد داوود پیغام بفرستید و بگویید: ‹امشب در گذرگاههای بیابان مَمان، بلکه بیدرنگ عبور کن، مبادا پادشاه و تمامی قومِ همراهش بلعیده شوند.›»
17یوناتان و اَخیمَعَص در عینروجِل منتظر بودند و کنیزی میرفت و به ایشان خبر میداد و آنان میرفتند و به داوودِ پادشاه خبر میرساندند؛ زیرا نمیبایست دیده شوند که به شهر داخل میشوند. 18اما جوانی ایشان را دید و به اَبشالوم خبر داد. پس آن دو بهشتاب رفتند و به خانهٔ مردی در بَحوریم رسیدند که در حیاطش چاهی داشت، و در آن پایین رفتند. 19زن آن مرد پوششی بر دهانهٔ چاه گسترد و بر آن غله ریخت، چنانکه چیزی معلوم نشد. 20چون خادمان اَبشالوم نزد آن زن به خانه آمدند، پرسیدند: «اَخیمَعَص و یوناتان کجایند؟» زن به ایشان گفت: «از نهرِ آب گذشتند.» آنان جستجو کردند و کسی را نیافتند و به اورشلیم بازگشتند.
21پس از رفتن ایشان، آن دو از چاه بیرون آمدند و رفته به داوودِ پادشاه خبر دادند و به او گفتند: «برخیز و بهشتاب از آب بگذر، زیرا اَخیتوفَل بر ضدّ تو چنین مشورت داده است.»
22پس داوود و تمامی همراهانش برخاستند و از اردن گذشتند، و تا سپیدهدم یک تن نیز باقی نماند که از اردن نگذشته باشد.
23چون اَخیتوفَل دید که مشورتش به کار بسته نشد، الاغ خود را پالان کرد و برخاسته به خانهاش در شهر خویش رفت. خانهٔ خود را سامان داد، سپس خویشتن را حلقآویز کرد. او مرد و در آرامگاه پدرش دفن شد.
24داوود به مَحَنایم رسید، و اَبشالوم با تمامی مردان اسرائیل که همراهش بودند از اردن گذشت. 25اَبشالوم بهجای یوآب، عَماسا را بر سپاه گماشته بود. پدر عَماسا یِتِرای اسرائیلی بود که اَبیجایِل دختر ناحاش، خواهرِ صِرویه مادرِ یوآب را به زنی گرفته بود. 26اسرائیل و اَبشالوم در سرزمین جِلعاد اردو زدند.
27چون داوود به مَحَنایم رسید، شوبی پسر ناحاش از رَبَّهِ بنیعَمّون، و ماکیر پسر عَمّیئیل از لودِبار، و بَرزِلّای جِلعادی از روجِلیم، 28بسترها و طشتها و ظروف سفالین، و نیز گندم و جو و آرد و غلهٔ بوداده و باقلا و عدس، 29و عسل و کره و گوسفند و پنیرِ گاو برای داوود و همراهانش آوردند تا بخورند؛ زیرا گفتند: «این قوم در بیابان گرسنه و خسته و تشنهاند.»