صیبا با آذوقه به دیدار داوود میآید
صیبا با آذوقه و تهمتی علیه مِفیبوشِت به استقبال پادشاهِ فراری میآید. شمعی در امتداد تپه راه میرود، لعنت میکند و سنگ میاندازد؛ داوود اَبیشای را از کشتن او بازمیدارد و میگوید شاید پدر ما به او گفته است چنین کند. در اورشلیم، اَبشالوم به توصیهٔ اَخیتوفَل، کنیزان پدرش را بر پشتبام تصاحب میکند.
16 1چون داوود اندکی از قله فراتر رفت، صیبا، خادمِ مِفیبوشِت، با دو الاغِ پالانشده به دیدارش آمد که دویست قرص نان، صد خوشهٔ کشمش، صد میوهٔ تابستانی و یک مشکِ شراب بار داشتند. 2پادشاه از صیبا پرسید: «اینها را برای چه آوردهای؟» صیبا گفت: «الاغان برای سوارْشدنِ خاندانِ پادشاه، نان و میوهٔ تابستانی برای خوردنِ جوانان، و شراب برای نوشیدنِ هر که در بیابان بیرمق شود.»
3پادشاه پرسید: «پسرِ سرورت کجاست؟» صیبا پاسخ داد: «او در اورشلیم مانده است، زیرا گفت: ‹امروز خاندانِ اسرائیل پادشاهیِ پدرم را به من بازخواهند گرداند.›»
4پادشاه به صیبا گفت: «هر آنچه مِفیبوشِت داشت، اکنون از آنِ توست.» صیبا گفت: «در برابرت سر فرود میآورم. باشد که در نظرت التفات یابم، ای سرورم پادشاه.»
شمعی پادشاهِ گریزان را لعن میکند
5چون داوودِ پادشاه به بَحوریم رسید، مردی از خاندانِ شائول به نامِ شمعی، پسرِ جیرا، بیرون آمد و پیوسته لعن میکرد. 6او به داوود و به همهٔ خادمانِ داوودِ پادشاه سنگ میانداخت، در حالی که همهٔ قوم و همهٔ دلاورانِ جنگاور در دست راست و چپِ او بودند. 7شمعی حین لعنکردن چنین میگفت: «برو بیرون، برو بیرون، ای مردِ خونریز، ای مردِ بیارزش! 8پدر ما همهٔ خونِ خاندانِ شائول را که بهجای او سلطنت کردی، بر تو بازگردانده است، و پدر ما پادشاهی را به دستِ پسرت ابشالوم سپرده است. اکنون در شرارتِ خویش گرفتار آمدهای، زیرا که مردِ خون هستی.» a a v8 شمعی حتی در لعنکردن نیز جز به پدر پناه نمیبرد؛ اما او را همچون انتقامگیرندهٔ سنگدل تصویر میکند، همان دروغ دربارهٔ دلِ پدر که اعتمادِ آرامِ داوود پاسخش را میدهد.
9آنگاه ابیشای، پسرِ صرویه، به پادشاه گفت: «چرا بگذاریم این سگِ مرده سرورم پادشاه را لعن کند؟ بگذار بروم و سرش را از تن جدا کنم.» 10اما پادشاه گفت: «ای پسرانِ صرویه، این به شما چه ربطی دارد؟ اگر لعن میکند از آنروست که پدر ما به او گفته است: ‹داوود را لعن کن›؛ پس کیست که بپرسد: ‹چرا چنین میکنی؟›»
11داوود به ابیشای و همهٔ خادمانش گفت: «پسرِ خودم که از صُلبِ من است، قصدِ جانم را دارد؛ چه رسد به این بنیامینی! او را واگذارید تا لعن کند، زیرا پدر ما به او چنین گفته است. 12شاید پدر ما مصیبتِ مرا ببیند و در برابرِ لعنِ امروز، نیکویی به من بازگرداند.» 13پس داوود و مردانش در راه پیش رفتند، و شمعی در دامنهٔ کوهِ روبهرو همگام با او میرفت و لعنکنان میآمد و بهسویش سنگ میانداخت و خاک میپاشید. 14پادشاه و همهٔ قومِ همراهش خسته و کوفته رسیدند، و او در آنجا خستگی از تن بهدر کرد.
ابشالوم به اورشلیم وارد میشود و پند میشنود
15در این میان، ابشالوم و همهٔ قوم، یعنی مردانِ اسرائیل، به اورشلیم آمدند و اَخیتوفِل نیز با او بود. 16چون حوشایِ اَرکی، دوستِ داوود، نزدِ ابشالوم آمد، حوشای به ابشالوم گفت: «زنده باد پادشاه! زنده باد پادشاه!»
17ابشالوم به حوشای گفت: «آیا وفاداریات به دوستت این است؟ چرا با دوستت نرفتی؟»
18حوشای به ابشالوم گفت: «نه؛ آن که پدر ما و این قوم و همهٔ مردانِ اسرائیل او را برگزیدهاند، من از آنِ او خواهم بود و با او خواهم ماند. 19وانگهی، من که را باید خدمت کنم؟ آیا نباید پسرش را؟ همانگونه که پدرت را خدمت کردم، تو را نیز خدمت خواهم کرد.»
20آنگاه ابشالوم به اَخیتوفِل گفت: «رأیت را به ما بگو. چه باید بکنیم؟»
21اَخیتوفِل به ابشالوم گفت: «با مُتَعِههای پدرت که برای نگاهبانیِ خانه بازگذاشته است، همبستر شو. آنگاه سراسرِ اسرائیل خواهند شنید که خود را نزدِ پدرت منفور ساختهای، و دستِ همهٔ همراهانت قوی خواهد شد.»
22پس بر بام برای ابشالوم خیمهای برپا کردند، و او در برابرِ چشمانِ تمامیِ اسرائیل با مُتَعِههای پدرش همبستر شد.
23در آن روزگار، رأیِ اَخیتوفِل چنان بود که گویی کسی مستقیماً از پدر ما مشورت میجوید؛ هم داوود و هم ابشالوم همهٔ رأیهای او را چنین میشمردند.