طرح پدر ما برای ازدواج
عیسی ازدواج را بر آنچه پدر ما در آغاز آفرید بنا میکند، کودکانی را که شاگردان دور میکردند میپذیرد، و به جوانی نیکسیرت و ثروتمند میگوید همه چیزش را بفروشد. او اندوهگین میرود. آنچه برای انسان ناممکن است، نزد پدر ما ممکن است.
19 1چون عیسی این سخنان را به پایان رسانید، جلیل را ترک گفت و به نواحی یهودیه در آن سوی رود اردن رفت. 2جمعیتی بزرگ از پی او روانه شدند و او آنان را در آنجا شفا داد.
3فَریسیان نزد او آمدند تا بیازمایندش و پرسیدند: «آیا جایز است که مرد به هر علتی زن خود را طلاق دهد؟»
4پاسخ داد: «آیا نخواندهاید که پدر ما، که آنان را در آغاز آفرید، ایشان را مرد و زن آفرید، 5و فرمود: ‹از همین رو، مرد پدر و مادر خود را ترک کرده، به زن خویش خواهد پیوست و آن دو یک تن خواهند شد›؟ 6پس دیگر دو نیستند، بلکه یک تناند؛ بنابراین آنچه را پدر ما به هم پیوسته است، هیچکس جدا نسازد.»
7به او گفتند: «پس چرا موسی امر فرمود که مرد طلاقنامه بدهد و زن را رها کند؟»
8به آنان گفت: «موسی به سبب سختی دلهایتان به شما اجازه داد که زنان خود را طلاق دهید، اما از آغاز چنین نبود. 9به شما میگویم: هر که زن خود را جز به علت بیعفتی طلاق دهد و دیگری را به زنی گیرد، زنا میکند.»
10شاگردان به او گفتند: «اگر وضع میان مرد و زن چنین است، بهتر آن است که ازدواج نکنند.»
11به آنان گفت: «همه نمیتوانند این سخن را بپذیرند، بلکه تنها آنان که به ایشان عطا شده است. 12خواجگانی هستند که از شکم مادر چنین زاده شدهاند؛ و خواجگانی هستند که به دست دیگران چنین ساخته شدهاند؛ و خواجگانی هستند که بهخاطر پادشاهی پدر ما خود را چنین ساختهاند. آن که میتواند این را بپذیرد، بپذیرد.»
عیسی کودکان خردسال را میپذیرد
13آنگاه کودکان خردسال را نزد او آوردند تا بر آنان دست بگذارد و دعا کند، اما شاگردان آورندگان را سرزنش کردند.
14اما عیسی گفت: «بگذارید کودکان خردسال نزد من آیند و بازشان مدارید، زیرا پادشاهی پدر ما از آنِ کسانی است که همچون ایناناند.»
15و دستان خود را بر آنان گذاشت و از آنجا رهسپار شد.
آن یک چیزی که کم داشت
16همان دم مردی نزد او آمد و پرسید: «استاد، چه کار نیکویی باید بکنم تا حیاتِ جاودان بیابم؟»
17به او گفت: «چرا دربارهٔ آنچه نیکوست از من میپرسی؟ تنها یکی نیکوست. اگر میخواهی به حیات درآیی، احکام را نگاه دار.»
18پرسید: «کدامها؟» عیسی گفت: «قتل مکن، زنا مکن، دزدی مکن، شهادت دروغ مده، 19پدر و مادر خود را حرمت نِه، و همسایهات را همچون خویشتن دوست بدار.»
20آن جوان به او گفت: «همهٔ اینها را نگاه داشتهام. دیگر چه چیز کم دارم؟»
21عیسی به او گفت: «اگر میخواهی کامل باشی، برو، دارایی خود را بفروش و به تهیدستان بده، که در آسمان گنج خواهی داشت؛ آنگاه بیا و از پی من روان شو.»
22چون آن جوان این را شنید، اندوهگین رفت، زیرا ثروت بسیار داشت.
23عیسی به شاگردان خود گفت: «آمین، به شما میگویم: توانگر بهدشواری به پادشاهی پدر ما درخواهد آمد. 24باز به شما میگویم: گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از درآمدن توانگر به پادشاهی پدر ما.»
25چون شاگردان این را شنیدند، بیاندازه شگفتزده شدند و پرسیدند: «پس که میتواند نجات یابد؟»
26عیسی به آنان نگریست و گفت: «این برای انسانها ناممکن است، اما نزد پدر ما همهچیز ممکن است.»
27آنگاه پطرس به او گفت: «اینک، ما همهچیز را واگذاشته و از پی تو آمدهایم. پس ما را چه خواهد بود؟»
28عیسی به آنان گفت: «آمین، در آن تجدید، آنگاه که پسرِ انسان بر تخت پرجلال خود بنشیند، شما نیز که از پی من آمدهاید، بر دوازده تخت خواهید نشست و دوازده قبیلهٔ اسرائیل را داوری خواهید کرد.
29«و هر که خانهها یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا فرزندان یا زمینها را بهخاطر نام من واگذاشته باشد، صد برابر خواهد یافت و حیاتِ جاودان را به میراث خواهد برد. 30اما بسیاری که اوّلیناند، آخرین خواهند شد، و بسیاری که آخریناند، اوّلین خواهند شد.»