قومهایی که برای آزمودن اسرائیل باقی ماندند
قومهایی در آن سرزمین باقی گذاشته میشوند تا آزموده شود که آیا اسرائیل گوش خواهد داد. وقتی اسرائیل پدر خود را فراموش میکند، کوشان رِشعَتایم هشت سال فرمان میراند تا اینکه عُتنیئیل برانگیخته میشود. بعدها ایهودِ چپدست شمشیری بر ران راستش پنهان میکند، عِجلونِ پادشاهِ فربه را در بالاخانهاش میکشد و در را قفل میکند.
3 1اینها قومهایی هستند که پدر ما باقی گذاشت تا اسرائیل را بیازماید — یعنی همهٔ کسانی که هیچیک از جنگهای کنعان را تجربه نکرده بودند. 2(او این کار را تنها بدین سبب کرد که نسلهای اسرائیل که پیش از آن جنگ را نیازموده بودند، آن را بیاموزند.) 3این قومها عبارتاند از: پنج حاکم فلسطینی، همهٔ کنعانیان، صیدونیان و حِویانی که در کوههای لبنان، از کوه بَعلحِرمون تا لِبوحَمات ساکن بودند. 4اینان بودند تا اسرائیل را بیازمایند که آیا فرمانهای پدر ما را که بهواسطهٔ موسی به پدرانشان داده شده بود، اطاعت خواهند کرد یا نه. 5پس بنیاسرائیل در میان کنعانیان، حِتّیان، اَموریان، فِرِزّیان، حِویان و یِبوسیان ساکن شدند. 6دختران این قومها را به زنی گرفتند و دختران خود را به پسران آنان دادند و خدایان ایشان را عبادت کردند.
پدر، عُتنِئیل را برمیانگیزد
7اسرائیل در نظر پدر ما مرتکب شرارت شد و پدر خود را فراموش کرد و بَعلها و اَشیرهها را عبادت کرد. 8پس خشم پدر ما بر اسرائیل افروخته شد و ایشان را به دست کوشانرِشعتایِم، پادشاه اَرامنَهَرایِم، فروخت و اسرائیل هشت سال او را بندگی کردند. 9چون بنیاسرائیل نزد پدر ما فریاد برآوردند، او رهانندهای برایشان برانگیخت — عُتنِئیل پسر قِناز، برادر کوچکتر کالیب — که ایشان را رهانید. 10روح پدر ما بر او قرار گرفت و او بر اسرائیل داوری کرد. به جنگ رفت و پدر ما کوشانرِشعتایِم، پادشاه اَرام، را به دست او تسلیم کرد و دست او بر کوشانرِشعتایِم چیره شد. 11آنگاه آن سرزمین مدت چهل سال آرامی یافت، تا اینکه عُتنِئیل پسر قِناز درگذشت.
پدر، اِیهود را برمیانگیزد
12بنیاسرائیل بار دیگر در نظر پدر ما مرتکب شرارت شدند، و چون این شرارت را کردند، پدر ما عِجلون، پادشاه موآب، را بر ضد اسرائیل تقویت کرد. 13عِجلون عَمّونیان و عَمالیقیان را گرد آورد و رفته اسرائیل را شکست داد و ایشان شهر نخلها را تصرف کردند. 14بنیاسرائیل هجده سال عِجلون، پادشاه موآب، را بندگی کردند. 15بنیاسرائیل بار دیگر نزد پدر ما فریاد برآوردند؛ او اِیهود پسر جِرا، مرد چپدستی از قبیلهٔ بنیامین را همچون رهانندهای برانگیخت. ایشان بهواسطهٔ او هدیهای برای عِجلون، پادشاه موآب، فرستادند. 16اِیهود برای خود شمشیری دودم به درازای حدود یک ذَرع ساخت و آن را زیر جامهاش بر ران راست خود بست. 17او هدیه را به عِجلون، پادشاه موآب، تقدیم کرد؛ و عِجلون مردی بسیار فربه بود. 18چون اِیهود از تقدیم هدیه فارغ شد، کسانی را که آن را حمل کرده بودند، روانه کرد. 19اما خود از نزد بتهای نزدیک جِلجال بازگشت و گفت: «ای پادشاه، پیامی سرّی برای تو دارم.» پادشاه گفت: «خاموش!» و همهٔ ملازمانش از نزد او بیرون رفتند.
20اِیهود به او نزدیک شد، در حالی که او تنها در بالاخانهٔ خنک خود نشسته بود. اِیهود گفت: «برای تو کلامی از خدا دارم.» پادشاه از جای خود برخاست. 21اِیهود دست چپ خود را دراز کرد و شمشیر را از ران راست خود گرفت و در شکم عِجلون فرو برد. 22دسته نیز از پی تیغه فرو رفت و پیه بر آن بسته شد؛ زیرا اِیهود شمشیر را از شکمش بیرون نکشید، و رودههایش بیرون ریخت. 23آنگاه اِیهود به ایوان بیرون رفت و درهای بالاخانه را از پشت سر خود بست و قفل کرد.
24پس از رفتن او، خادمانش آمدند و درهای بالاخانه را قفلشده یافتند و گفتند: «حتماً در اتاق خنک قضای حاجت میکند.» 25آنقدر منتظر ماندند تا شرمنده شدند، اما او هنوز درهای بالاخانه را نگشوده بود. پس کلید را برداشتند و درها را گشودند و دیدند که سرورشان بر زمین افتاده و مرده است.
26در همان مدت که ایشان درنگ میکردند، اِیهود گریخت. از کنار بتها گذشت و به سِعیرَه گریخت. 27چون رسید، در کوهستان اِفرایِم کَرِنا نواخت و بنیاسرائیل همراه او از کوهستان فرود آمدند و اِیهود پیشاپیش ایشان میرفت. 28گفت: «از پی من بیایید، زیرا پدر ما دشمنان شما، موآب را، به دست شما تسلیم کرده است.» پس از پی او فرود آمدند و گذرگاههای اردن را در برابر موآب گرفتند و نگذاشتند کسی عبور کند. 29در آن هنگام حدود ده هزار تن از موآبیان را کشتند، همه مردانی نیرومند و جنگاور؛ و یک تن نیز جان به در نبرد. 30پس در آن روز موآب زیر دست اسرائیل رام شد، و آن سرزمین هشتاد سال آرامی یافت.
31پس از او شَمجَر پسر عَنات آمد که با چوب گاورانی ششصد تن از فلسطینیان را کشت؛ او نیز اسرائیل را رهانید.