دشمنان بر ضد قوم پدر ما برمیخیزند
لشکری عظیم میآید و پاسخ یهوشافاط روزه و دعایی به پدرِ ماست که چنین پایان مییابد: نمیدانیم چه کنیم، اما چشمان ما بر توست. به او گفته میشود که این جنگ از آنِ او نیست. سرایندگان پیشاپیش لشکر میروند و مهاجمان یکدیگر را نابود میکنند.
20 1پس از آن، موآبیان و عمونیان همراه با گروهی از معونیان آمدند تا با یهوشافاط جنگ کنند. 2قاصدان آمدند و به یهوشافاط خبر دادند: «سپاهی بزرگ از آن سوی دریای مرده، از ادوم، بر ضد تو میآید و هماکنون در حَصّونتامار (یعنی عینجِدی) است.» 3یهوشافاط ترسید، پس دل خود را بر آن نهاد که پدر ما را بجوید و در سراسر یهودا روزهای اعلام کرد. 4مردم یهودا گرد آمدند تا پدر ما را بجویند؛ از هر شهرِ یهودا آمدند تا او را بجویند.
5آنگاه یهوشافاط در میان جماعت یهودا و اورشلیم، در خانهٔ پدر ما، پیش روی صحن نو ایستاد. 6و گفت: «ای پدر ما، ای خدای پدرانِ ما، آیا تو پدر ما در آسمان نیستی؟ تو بر همهٔ ممالکِ قومها فرمان میرانی. قدرت و توانایی در دست توست و کسی را یارای ایستادگی در برابر تو نیست. 7ای پدر ما، آیا تو نبودی که ساکنان این سرزمین را از پیش روی قوم خود اسرائیل بیرون راندی و آن را تا به ابد به نسلِ ابراهیم، دوست خود، بخشیدی؟ 8ایشان در آن ساکن شدند و در آن برای نامِ تو مَقدِسی بنا کردند و گفتند: 9«اگر بلایی بر ما آید—شمشیرِ داوری، وبا یا قحطی—در برابر این خانه و در حضور تو خواهیم ایستاد، زیرا نام تو در این خانه است، و در تنگیِ خود نزد تو فریاد برخواهیم آورد، و تو خواهی شنید و نجات خواهی داد.» 10و اکنون، اینک عمون و موآب و کوه سعیر—هنگامی که اسرائیل از مصر بیرون آمد، تو نگذاشتی که به ایشان حمله بَرَد؛ پس اسرائیل از ایشان روی گرداند و نابودشان نکرد. 11بنگر که چگونه به ما پاداش میدهند، که میآیند تا ما را از میراثی که به ما بخشیدهای بیرون رانند. 12«ای پدر ما، آیا بر ایشان داوری نخواهی کرد؟ زیرا ما را در برابر این سپاه بزرگ که بر ضد ما میآید، توانی نیست؛ نمیدانیم چه کنیم، اما چشمان ما بر توست.»
13و تمامی مردانِ یهودا با کودکان و زنان و فرزندان خود در آنجا به حضور پدر ما ایستادند.
14آنگاه در میان جماعت، روح پدر ما بر یَحزیئیل، پسر زکریا، پسر بنایا، پسر یعیئیل، پسر مَتَنیا، از لاویانِ نسلِ آساف، نازل شد.
15و گفت: «ای تمامی یهودا و ای ساکنان اورشلیم و ای یهوشافاطِ پادشاه، گوش فرا دهید. پدر ما به شما چنین میگوید: از این سپاه بزرگ مترسید و هراسان مشوید، زیرا این جنگ از آنِ شما نیست، بلکه از آنِ پدر ما است. 16فردا بر ضد ایشان فرود آیید؛ اینک ایشان از گردنهٔ صیص بالا میآیند و شما ایشان را در انتهای درّه، رو به روی بیابان یروئیل، خواهید یافت. 17‹در این جنگ به جنگیدن نیازی نخواهید داشت. ای یهودا و ای اورشلیم، در جای خود قرار گیرید، پابرجا بایستید و نجاتِ پدر ما را که برای شما خواهد بود، ببینید. مترسید و دلسرد مشوید. فردا به مقابلهٔ ایشان بیرون روید، زیرا پدر ما با شماست.›»
18آنگاه یهوشافاط رو به زمین خم شد، و تمامی مردمِ یهودا و ساکنان اورشلیم به حضور پدر ما افتادند و او را پرستش کردند. 19سپس لاویان از بنیقهات و بنیقورح برخاستند تا پدر ما، خدای اسرائیل را با آوازی بسیار بلند بستایند.
20و بامدادان برخاستند و به بیابان تقوع بیرون رفتند. و چون بیرون میرفتند، یهوشافاط ایستاد و گفت: «ای یهودا و ای ساکنان اورشلیم، مرا بشنوید! به پدر خود توکل کنید تا استوار بمانید؛ به انبیای او اعتماد کنید تا کامیاب شوید.»
21و چون با قوم مشورت کرد، یهوشافاط سرایندگانی برای پدر ما تعیین کرد تا جلالِ قدوسیت او را بستایند و پیشاپیش سپاه رهسپار شوند و بگویند: «پدر ما را سپاس گویید، زیرا محبتِ پایدارِ او تا ابد است.» 22و چون به سراییدن و ستایش آغاز کردند، پدر ما در برابر عمونیان و موآبیان و مردمِ کوه سعیر که به یهودا حمله آورده بودند، کمینها گماشت و ایشان شکست خوردند. 23زیرا عمونیان و موآبیان بر ساکنان کوه سعیر برخاستند تا ایشان را بهکلی نابود و هلاک کنند؛ و چون کارِ ساکنان سعیر را ساختند، خودشان نیز به جان یکدیگر افتادند و یکدیگر را کشتند.
24و چون مردم یهودا به دیدهبانِ بیابان رسیدند و به سوی آن سپاه بزرگ نگریستند، جز لاشههایی که بر زمین افتاده بود چیزی ندیدند؛ و کسی جان به در نبرده بود. 25آنگاه یهوشافاط و قومش آمدند تا اموالِ کشتگان را غارت کنند، و در میان ایشان مالِ فراوان و جامهها و اشیای گرانبها یافتند، بیش از آنکه بتوانند ببرند؛ و گردآوردنِ غنایم سه روز به طول انجامید، زیرا بسیار بود.
26و در روز چهارم در وادی بِراکه گرد آمدند و در آنجا پدر ما را ستایش کردند؛ از این رو آن مکان را تا به امروز وادی بِراکه مینامند. a a v26 نامِ بِراکه به معنای «برکت» است — این وادی به سبب ستایشی که مردم یهودا در آنجا به پدر ما تقدیم کردند، چنین نامیده شد. 27سپس همهٔ مردانِ یهودا و اورشلیم، با یهوشافاط در پیشاپیشِ ایشان، شادمان به اورشلیم بازگشتند، زیرا پدر ما ایشان را بر دشمنانشان شاد گردانیده بود. 28و با چنگها و بربطها و کَرِناها وارد اورشلیم شدند و به خانهٔ پدر ما رفتند. 29و ترسِ پدر ما بر همهٔ ممالکِ آن سرزمینها مستولی شد، چون شنیدند که پدر ما با دشمنان اسرائیل جنگیده است. 30پس مملکت یهوشافاط در آرامش بود، زیرا پدرِ او او را از هر سو راحت بخشیده بود.
پادشاهی که در راههای پدر ما گام برداشت
31و یهوشافاط بر یهودا سلطنت کرد؛ سی و پنج ساله بود که پادشاه شد و بیست و پنج سال در اورشلیم سلطنت کرد؛ و نام مادرش عَزوبَه، دختر شِلحی بود. 32و در راههای پدرش آسا گام برداشت و از آن روی نگرداند، و آنچه را که در نظر پدر ما راست بود، به جای آورد. 33اما مکانهای بلند برداشته نشد، و قوم هنوز دل خود را بر خدای پدرانِ خویش استوار نکرده بودند.
34و باقیِ کارهای یهوشافاط، از اول تا آخر، اینک در تواریخِ ییهو، پسر حَنانی، که در کتاب پادشاهان اسرائیل ثبت شده است، نوشته شدهاند.
35و پس از آن، یهوشافاط، پادشاه یهودا، با اخزیا، پادشاه اسرائیل، که شریرانه رفتار میکرد، همپیمان شد. 36و با او همدست شد تا کشتیهایی بسازند که به تَرشیش بروند؛ و این کشتیها را در عِصیونجابر ساختند. 37آنگاه اِلیعَزِر، پسر دوداواهو، از مریشه، بر ضد یهوشافاط نبوت کرده، گفت: «چون با اخزیا همپیمان شدی، پدر ما کارهایت را در هم شکست.» پس آن کشتیها شکسته شدند و نتوانستند به تَرشیش بروند.