پدر، حِزقیا را میشنود و شفا میدهد
به حِزقیا گفته میشود که خانهٔ خود را سامان دهد. او رو به دیوار میکند و از پدرش میخواهد به یاد آورد که چگونه رفتار کرده است. پانزده سال به عمرش افزوده میشود و سایهای که به عقب بازمیگردد نشانهٔ آن است. سپس همهٔ گنجهایش را به فرستادگان بابِل نشان میدهد و میشنود که همه به آنجا برده خواهد شد.
20 1در آن روزها حِزقیا بیمار شد و به دمِ مرگ رسید. اِشعیای نبی، پسرِ آموص، نزد او آمد و گفت: «پدر ما چنین میفرماید: کارِ خانهات را سامان ده، زیرا خواهی مُرد و زنده نخواهی ماند.»
2آنگاه حِزقیا روی خود را بهسوی دیوار برگرداند و نزد پدر ما دعا کرد: 3«پدر، به یاد آور که چگونه با وفاداری و از صمیمِ دل به حضور تو رفتار کرده و آنچه را در نظرت نیکوست بهجا آوردهام.» و حِزقیا بهتلخی گریست.
4پیش از آنکه اِشعیا از صحنِ میانی بیرون رود، کلامِ پدر ما بر او نازل شد:
5«بازگرد و به حِزقیا، پیشوای قومِ من، بگو: پدرِ تو، خدای پدرت داوود، چنین میفرماید: دعای تو را شنیدم و اشکهایت را دیدم. تو را شفا خواهم داد. در روز سوم به خانهٔ من برخواهی آمد. 6پانزده سال به عمرت خواهم افزود، و تو و این شهر را از چنگِ پادشاه آشور خواهم رهانید، و بهخاطرِ خود و بهخاطرِ بندهام داوود از این شهر دفاع خواهم کرد.»
7اِشعیا گفت: «قرصِ انجیر بیاورید.» آن را آوردند و بر دُمَل نهادند، و او بهبود یافت.
8حِزقیا از اِشعیا پرسید: «نشانهٔ اینکه پدر ما مرا شفا خواهد داد و در روز سوم به خانهٔ پدر ما برخواهم آمد، چیست؟»
9اِشعیا گفت: «این است نشانهٔ تو از جانبِ پدر ما، که پدر ما به وعدهٔ خود وفا خواهد کرد: آیا سایه ده پله پیش رود، یا ده پله بازگردد؟»
10حِزقیا پاسخ داد: «آسان است که سایه ده پله دراز شود؛ نه، بگذار ده پله بازگردد.»
11پس اِشعیای نبی نزد پدر ما ندا کرد، و او سایه را همان ده پلهای که بر پلکانِ آحاز پایین رفته بود، بازگرداند.
حِزقیا فرستادگان بابِل را میپذیرد
12در آن هنگام بِرودَخبَلَدان، پسرِ بَلَدان، پادشاه بابِل، چون شنید که حِزقیا بیمار بوده است، نامهها و هدیهای برای او فرستاد. 13حِزقیا آنان را پذیرفت و تمامِ خزانهٔ خود را به ایشان نشان داد: نقره، طلا، عطریات، روغنِ مرغوب، تمامِ زرادخانهاش، و هر آنچه در انبارهایش بود. در کاخِ او و در سراسرِ قلمرواش چیزی نبود که حِزقیا به ایشان نشان ندهد.
14اِشعیای نبی نزد حِزقیای پادشاه آمد و پرسید: «این مردان چه گفتند، و از کجا آمدند؟» حِزقیا گفت: «از سرزمینی دور، از بابِل.»
15اِشعیا پرسید: «در کاخِ تو چه دیدند؟» حِزقیا پاسخ داد: «هر آنچه در کاخم بود. در خزاینِ خود چیزی نبود که به ایشان نشان ندهم.»
16آنگاه اِشعیا به حِزقیا گفت: «کلامِ پدر ما را بشنو:
17روزهایی میآید که هر آنچه در کاخِ توست، و هر آنچه نیاکانت تا امروز اندوختهاند، به بابِل برده خواهد شد. پدر ما میفرماید: هیچ چیز باقی نخواهد ماند. 18و برخی از پسرانِ خودت، از نسلِ تو، برده خواهند شد تا در کاخِ پادشاه بابِل خواجه باشند.»
19حِزقیا گفت: «کلامِ پدر ما که گفتی نیکوست.» زیرا با خود میاندیشید: «آیا در روزگارِ من صلح و امنیت برقرار نخواهد بود؟»
20و اما سایرِ کارهای حِزقیا، و تمامِ تواناییاش، و چگونگیِ ساختنِ برکه و کانالی که آب را به شهر آورد—آیا در کتابِ تواریخِ پادشاهانِ یهودا نوشته نشده است؟ 21پس حِزقیا با نیاکانِ خود آرمید، و پسرش مَنَسی بهجای او پادشاه شد.