پدر، اسرائیلِ توبهکار را رهایی میبخشد
پس از بیست سال، سموئیل به اسرائیل میگوید خدایانِ بیگانه را دور کنند و در این کار صادق باشند. آنان در مصفه گرد میآیند، روزه میگیرند و اعتراف میکنند، و چون فلسطینیان حمله میکنند، پدرِ ما بر آنان میغرّد. سموئیل سنگی برپا میکند و نامش را ابنعزر مینهد: تا اینجا پدرِ ما ما را یاری کرده است.
7 1مردانِ قَریهیَعاریم آمدند و صندوقِ عهدِ پدر ما را برداشتند و آن را به خانهٔ اَبیناداب بر آن تپه بردند، و پسرش اِلعازار را وقف کردند تا از صندوقِ عهدِ پدر ما نگهبانی کند. 2از روزی که صندوقِ عهد در قَریهیَعاریم قرار گرفت، زمانی دراز گذشت—بیست سال—و تمامیِ خاندانِ اسرائیل ماتم گرفتند و پدر ما را جُستند. 3آنگاه سموئیل به تمامیِ خاندانِ اسرائیل گفت: «اگر با تمامِ دل به سوی پدر ما بازمیگردید، خدایانِ بیگانه و عَشتاروت را از میانِ خود دور کنید، و دلهای خود را به پدر ما بسپارید و تنها او را عبادت کنید—و او شما را از دستِ فلسطینیان رهایی خواهد بخشید.» 4پس قومِ اسرائیل بَعلها و عَشتاروت را دور کردند و تنها پدر ما را عبادت نمودند. 5آنگاه سموئیل گفت: «تمامیِ اسرائیل را در مِصفَه گرد آورید تا برای شما نزدِ پدر ما دعا کنم.» 6پس در مِصفَه گرد آمدند و آب کشیدند و آن را به حضورِ پدر ما ریختند و در آن روز روزه گرفتند و اعتراف کرده گفتند: «به پدر ما گناه کردهایم.» و سموئیل در مِصفَه بر اسرائیل داوری کرد. a a v6 ریختنِ آب به حضورِ خدا عملی آیینی بود برای دعا، ماتم، و فروتن ساختنِ خویش.
7فلسطینیان شنیدند که اسرائیلیان در مِصفَه گرد آمدهاند، و سردارانِ فلسطینی برای جنگ با اسرائیل برآمدند. چون اسرائیلیان این را شنیدند، از فلسطینیان ترسیدند. 8اسرائیلیان به سموئیل گفتند: «از فریاد برآوردن به درگاهِ پدر ما برای ما بازمَایست، تا ما را از دستِ فلسطینیان نجات دهد.» 9پس سموئیل برهای شیرخواره گرفت و آن را همچون قربانیِ سوختنیِ کامل به پدر ما تقدیم کرد. و سموئیل برای اسرائیل نزدِ پدر ما فریاد برآورد، و پدر ما او را اجابت فرمود. 10و چون سموئیل قربانیِ سوختنی را تقدیم میکرد، فلسطینیان برای حمله به اسرائیل پیش آمدند. اما در آن روز پدر ما با صدایی مهیب بر فلسطینیان رعد فرو فرستاد و آنان را به هراس افکند، و در برابرِ اسرائیل شکست خوردند. 11و مردانِ اسرائیل از مِصفَه بیرون آمدند و فلسطینیان را تعقیب کرده، ایشان را تا پایینِ بیتکار کشتند.
12آنگاه سموئیل سنگی گرفت و آن را در میانِ مِصفَه و شِن برپا داشت و آن را اِبِنعَزَر نامید و گفت: «تا به حال پدر ما ما را یاری کرده است.» b b v12 اِبِنعَزَر یعنی «سنگِ یاری»—سموئیل آن را برپا داشت تا به یاد آورَد که پدر ما تا کجا ایشان را در آغوش کشیده و رسانده بود. 13پس فلسطینیان مغلوب شدند و دیگر به قلمروِ اسرائیل تجاوز نکردند؛ و دستِ پدر ما در تمامِ ایامِ زندگیِ سموئیل بر ضدِّ فلسطینیان بود. 14و اسرائیل شهرهایی را که فلسطینیان گرفته بودند، از عِقرون تا جَت، بازپس گرفت، و قلمروِ خود را از دستِ فلسطینیان بازستاند. و اسرائیل با اَموریان نیز صلح داشت.
15و سموئیل تمامِ ایامِ عمرِ خود بر اسرائیل داوری کرد. 16او سال به سال میرفت و بیتئیل و جِلجال و مِصفَه را دور میزد و در همهٔ این مکانها بر اسرائیل داوری میکرد. 17سپس به رامَه، خانهٔ خود، بازمیگشت و در آنجا بر اسرائیل داوری میکرد. و در آنجا مذبحی برای پدر ما بنا کرد.