دوازده سنگ برای یادآوریِ پدر
به فرمان پدر ما دوازده مرد دوازده سنگ از بستر رود برمیدارند تا در جلجال یادمانی بسازند. دلیلی که گفته میشود یکسره به آینده مربوط است: روزی فرزندان خواهند پرسید این سنگها چه معنایی دارند، و والدینشان چیزی ملموس خواهند داشت که به آن اشاره کنند.
4 1چون تمامیِ قوم از اردن گذشتند، پدر ما به یوشع گفت:
2«دوازده مرد از میان قوم برگزینید، از هر قبیله یک مرد. 3به ایشان فرمان دهید: ‹دوازده سنگ از اینجا، از میانِ اردن، از جایی که پایهای کاهنان استوار ایستاد، بردارید و آنها را با خود ببرید و در اردوگاهی که امشب در آن میخوابید، بگذارید.›»
4پس یوشع آن دوازده مرد را که از بنیاسرائیل تعیین شده بودند، از هر قبیله یکی، فراخواند. 5به ایشان گفت: «پیشاپیشِ صندوقِ پدرِ خود به میانِ اردن بگذرید، و هر یک از شما سنگی بردارید و بر دوشِ خود بگذارید — یک سنگ برای هر قبیله از بنیاسرائیل، 6تا این در میان شما نشانهای باشد. چون در آینده فرزندانتان بپرسند: ‹این سنگها برای شما چه معنایی دارد؟› 7به ایشان بگویید: آبهای اردن پیشِ صندوقِ عهدِ پدر ما قطع شد. چون از اردن گذشت، آبهای اردن قطع گردید. این سنگها تا به ابد برای قومِ اسرائیل یادگاری خواهد بود.»
8بنیاسرائیل چنانکه یوشع فرمان داده بود کردند: دوازده سنگ از میانِ اردن برداشتند، از هر قبیلهٔ اسرائیل یکی، همانگونه که پدر ما به یوشع گفته بود، و آنها را به اردوگاه خود بردند و در آنجا گذاشتند. 9یوشع نیز دوازده سنگ در میانِ اردن، در جایی که پایهای کاهنانِ حاملِ صندوقِ عهد ایستاده بود، برپا داشت؛ و تا به امروز در آنجا باقی است. 10کاهنانی که صندوق را حمل میکردند در میانِ اردن ایستادند تا هر آنچه پدر ما به یوشع فرمان داده بود تا به قوم بگوید، به انجام رسید — درست همانگونه که موسی به یوشع فرمان داده بود. و قوم بهشتاب گذشتند. 11چون تمامیِ قوم گذشتند، صندوقِ پدر ما و کاهنان پیشاپیشِ قوم گذشتند. 12پسرانِ رئوبین و پسرانِ جاد و نیمهٔ قبیلهٔ منسی مسلح، پیشاپیشِ قومِ اسرائیل گذشتند، چنانکه موسی به ایشان گفته بود. 13نزدیک به چهل هزار تن، مسلح برای جنگ، پیشِ روی پدر ما برای نبرد، به دشتهای اریحا گذشتند. 14در آن روز پدر ما یوشع را در نظرِ تمامیِ اسرائیل بزرگ ساخت؛ و او را در همهٔ روزهای عمرش حرمت نهادند، چنانکه موسی را حرمت نهاده بودند.
15آنگاه پدر ما به یوشع گفت:
16«به کاهنانِ حاملِ صندوقِ شهادت فرمان بده که از اردن بالا آیند.»
17پس یوشع به کاهنان فرمان داد: «از اردن بالا آیید.» 18و چون کاهنانِ حاملِ صندوقِ عهدِ پدر ما از میانِ اردن بالا آمدند و کفِ پایهایشان به خشکی رسید، آبهای اردن به جای خود بازگشت و مانند پیش بر تمامیِ کنارههایش جاری شد.
19قوم در روزِ دهمِ ماهِ اول از اردن بالا آمدند و در جِلجال، در کرانهٔ شرقیِ اریحا، اردو زدند. 20و یوشع آن دوازده سنگ را که از اردن برگرفته بودند، در جِلجال برپا داشت. 21و به بنیاسرائیل گفت: «در روزهای آینده، چون فرزندانتان از پدرانِ خود بپرسند: ‹این سنگها چه معنایی دارد؟› 22به فرزندانِ خود بگویید: ‹اسرائیل از این اردن بر خشکی گذشت.› 23زیرا پدرِ شما آبهای اردن را پیشِ روی شما خشکانید تا گذشتید، همانگونه که پدرِ شما دریای سرخ را پیشِ روی ما خشکانید تا گذشتیم، 24تا همهٔ قومهای زمین بدانند که دستِ پدر ما تواناست، و تا شما همیشه پدرِ خود را حرمت نهید.»