محبت بیدریغ مریم
مریم عطری به بهای مزد یک سال را بر پاهای عیسی میریزد و یهودا اعتراض میکند. جمعیت برای پادشاهی سوار بر الاغ شاخههای نخل تکان میدهند. وقتی یونانیان میخواهند او را ببینند، از دانهٔ گندمی سخن میگوید که باید بمیرد، و پدرش از آسمان پاسخ میدهد.
12 1شش روز پیش از عید پِسَح، عیسی به بیتعَنیا آمد، جایی که ایلعازَر، همان که عیسی او را از مردگان برخیزانیده بود، زندگی میکرد. 2در آنجا برای او شامی ترتیب دادند؛ مارتا خدمت میکرد و ایلعازَر یکی از کسانی بود که با او بر سر سفره نشسته بودند. 3مریم حدود یک پیمانه عطرِ سنبلِ خالص و گرانبها برگرفت و بر پاهای عیسی ریخت و آنگاه با موی خود پاهای او را خشک کرد. خانه از رایحهٔ آن عطر آکنده شد.
4اما یهودای اِسخَریوطی، یکی از شاگردانش، همان که میخواست او را تسلیم کند، گفت: 5«چرا این عطر به بهای مزد یک سالِ کار فروخته نشد تا به تنگدستان داده شود؟» 6این را نه از آن رو گفت که در فکر تنگدستان بود، بلکه از آن رو که دزد بود و صندوق پول را نگاه میداشت و از آنچه در آن گذاشته میشد، برمیداشت.
7پس عیسی گفت: «او را به حال خود واگذارید. او این را برای روز تدفین من نگاه داشته است. 8تنگدستان همیشه با شما خواهند بود، اما من همیشه با شما نخواهم بود.»
9جمعیت بزرگی از یهودیان دریافتند که عیسی آنجاست و آمدند، نه تنها بهخاطر او، بلکه تا ایلعازَر را نیز که او را از مردگان برخیزانیده بود، ببینند. 10پس سران کاهنان بر آن شدند که ایلعازَر را نیز بکشند، 11زیرا بهسبب او بسیاری از یهودیان روی میگرداندند و به عیسی ایمان میآوردند.
پادشاه سوار میآید
12روز بعد، جمعیت بزرگی که برای عید آمده بودند، شنیدند که عیسی به اورشلیم میآید. 13شاخههای نخل برگرفتند و به پیشوازش بیرون رفتند و فریاد برمیآوردند: «هوشیعانا! خجسته باد او که به نام پدر ما میآید—پادشاه اسرائیل!» a a v13 هوشیعانا یعنی «اکنون نجات بده!»—فریاد جمعیت از مزمور ۱۱۸ آنگاه که عیسی را همچون پادشاهِ دیرانتظار خوشآمد میگویند.
14عیسی کرهالاغی یافت و بر آن سوار شد، چنانکه نوشته شده است: 15«مترس، ای دختر صَهیون؛ بنگر، پادشاهت میآید، سوار بر کرهالاغی.» 16شاگردانش در آغاز این چیزها را درک نکردند؛ اما چون عیسی جلال یافت، به یاد آوردند که این چیزها دربارهٔ او نوشته شده بود و آنان این کارها را برای او کرده بودند. 17جمعیتی که هنگام فراخواندن ایلعازَر از قبر و برخیزانیدنش از مردگان با او بودند، پیوسته شهادت میدادند. 18جمعیت به پیشوازش رفتند، زیرا شنیده بودند که او این آیت را بهجا آورده است. 19پس فَریسیان به یکدیگر گفتند: «میبینید که هیچ به جایی نمیرسید—تمام جهان از پی او رفته است.»
یونانیان در جستوجوی عیسی
20در میان کسانی که برای پرستش در عید بالا آمده بودند، چند یونانی نیز بودند. 21اینان نزد فیلیپُس که اهل بیتصِیدای جلیل بود آمدند و از او خواهش کرده، گفتند: «سرورم، میخواهیم عیسی را ببینیم.» 22فیلیپُس رفت و به آندریاس گفت؛ آنگاه آندریاس و فیلیپُس رفتند و به عیسی گفتند.
23عیسی به آنان پاسخ داد: «ساعت آن فرا رسیده است که پسرِ انسان جلال یابد. 24آمین، آمین، به شما میگویم، تا دانهٔ گندم به خاک نیفتد و نمیرد، تنها میمانَد؛ اما اگر بمیرد، ثمرِ بسیار میآورد. 25هر که جان خود را دوست بدارد، آن را از دست میدهد؛ و هر که در این جهان از جان خود بیزار باشد، آن را برای حیاتِ جاودان نگاه میدارد. 26هر که مرا خدمت کند، باید از من پیروی کند، تا خدمتگزار من نیز آنجا که من هستم باشد. هر که مرا خدمت کند، پدرم او را حرمت خواهد نهاد.»
27«اکنون جان من مضطرب است. چه بگویم—‹پدر، مرا از این ساعت برهان›؟ اما برای همین به این ساعت رسیدهام. پدر، نام خود را جلال ده.»
28آنگاه ندایی از آسمان رسید: «آن را جلال دادهام، و باز جلال خواهم داد.»
29جمعیتی که آنجا ایستاده بودند، آن را شنیدند و گفتند رعد غرید؛ دیگران گفتند فرشتهای با او سخن گفت.
30عیسی گفت: «این ندا بهخاطر شما آمد، نه بهخاطر من. 31اکنون داوری این جهان است؛ اکنون حاکمِ این جهان بیرون افکنده خواهد شد. 32و من چون از زمین برافراشته شوم، همگان را بهسوی خود خواهم کشید.»
33این را گفت تا نشان دهد به چهگونه مرگی میبایست بمیرد.
34جمعیت پاسخ داد: «ما از شریعت شنیدهایم که مسیح تا به ابد میمانَد. پس چگونه میگویی پسرِ انسان باید برافراشته شود؟ این پسرِ انسان کیست؟»
35پس عیسی گفت: «اندک زمانی دیگر نور با شماست. تا نور دارید راه بروید، مبادا تاریکی بر شما چیره شود. هر که در تاریکی راه میرود، نمیداند به کجا میرود. 36تا نور دارید، به نور ایمان آورید تا فرزندان نور شوید.» عیسی این را گفت و رفت و خود را از آنان پنهان کرد.
تا نور دارید، راه بروید
37با آنکه او در حضورشان آیات بسیار بهجا آورده بود، باز به او ایمان نمیآوردند،
38تا کلام اِشعیای نبی که گفته بود تحقق یابد: «پدر، کیست که پیام ما را باور کرده باشد؟ و بازوی پدر ما بر که آشکار شده است؟»
39علت اینکه نمیتوانستند ایمان بیاورند این بود، زیرا اِشعیا باز گفت: 40«او چشمانشان را کور کرده و دلشان را سخت ساخته است، تا با چشمان خود نبینند و با دل خود نفهمند و بازنگردند— و من ایشان را شفا دهم.»
41اِشعیا این چیزها را گفت، زیرا جلال عیسی را دید و دربارهٔ او سخن گفت. b b v41 یوحنا بهروشنی به ما میگوید: آنگاه که اِشعیا تخت را در معبد دید و سرافین ندا برمیآوردند «قدّوس، قدّوس، قدّوس»، او جلال عیسی را میدید. 42با این همه، بسیاری حتی از بزرگان به او ایمان آوردند، اما بهخاطر فَریسیان اقرار نمیکردند، مبادا از کنیسه رانده شوند، 43زیرا جلالی را که از مردمان است، بیش از جلالی که از پدر ما است، دوست میداشتند.
44عیسی به بانگ بلند گفت: «هر که به من ایمان آورد، نه تنها به من، بلکه به فرستندهٔ من ایمان آورده است. 45و هر که مرا ببیند، فرستندهٔ مرا دیده است. 46من همچون نور به جهان آمدم، تا هر که به من ایمان آورد، در تاریکی نمانَد. 47اگر کسی سخنان مرا بشنود و آنها را نگاه ندارد، من او را داوری نمیکنم—زیرا نیامدهام تا جهان را داوری کنم، بلکه تا جهان را نجات دهم. 48هر که مرا رد کند و سخنان مرا نپذیرد، داوری دارد: همان کلامی که گفتهام، در روز واپسین او را داوری خواهد کرد. 49من از پیش خود سخن نگفتهام؛ بلکه پدری که مرا فرستاد، خودْ به من فرمان داد که چه بگویم و چگونه بگویم. 50و میدانم که فرمان او حیاتِ جاودان است، پس تنها آنچه را که پدر به من گفته است، میگویم.»